شوخی با حافظ
بهر زربازی ما مفلسکان حیرانند
پول وسکه طلب من دگر ایشان دانند
قانعان نقطه ی پرگار جهانند، ولی
پول داند که دراین دایره سرگردانند
جلوهگاه رخ زر دیده ی من تنها نیست
شحنه وشیخ همین آینه می گردانند
عهد ما باچک وپول وزروسیم بست خدا
ما همه بنده واین قوم خداوندانند
پولراریم وهوای لب شیرین داریم
آه اگر لعبتکان سیم وزری نستانند
وصل این پول که گفتم به شماها نرسد
که در این گنج همه بانک جهان حیرانند
لاف پول وگله ازدین؛ زهی لاف دروغ
پولداران چنین مستحق هجرانند
مگرم رنگ ونگار تو بیاموزد کار
ورنه جمع پول ومذهب همه کس نتوانند
گر به نزهتگه هرمرد برد بوی تو باد
قلم ودرد درون را به نثار افشانند
مفلس ار دل غش بنده نکند فهم چه شد؟
پول بگریزد از آن قوم که بدبختانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مفتی وشیخ
بعد ازاین سیم نبهره به گرو نستانند