اما به راستی چرا ما نمی خواهیم نستوه و استوار و خردمندانه به خود واقعی مان نگریسته و بپذیریم که بیماریم . بپذیریم که تنها با بالیدن به دوران شکوه کوروشها و ... نه چیزی به ما افزوده می شود و نه از رنجهای واقعی مان کاسته می شود . آیا به راستی زمان آن نرسیده که در یابیم نمی توان با این مسکن ها و مخدرهای پرستو گون زودسفر ؛ آشیان ویران ما آبادان نخواهد شد ؟
ما مردم " یادش بخیر ها " و " ای کاش ها و اگرها " چرا نمی خواهیم بپذیریم که امروزه تنها دانش و آگاهی و تعهد به دانسته هاست که می تواند آدمیان و نسلهای ایشان را از مرداب رخوت و می زدگی تاریخی خلاصی بخشد . هنوز جدال ادبا و شعرشناسان ما بر سر " کشتی شکستگان و کشتی نشستگان " ادامه دارد . اما مگر فرقی هم دارد که کشتی ما شکسته باشد و یا نشسته ؟ تنها آنچه واقعیت مسجل است این است که کشتی ما در حال غرق شدن است ؛ حال آقایان و خانمها به طنز و طعنه به هم بپرند – البته ادیبانه - که : نه ! من می گویم شکسته اصلح است نسبت به نشسته چرا که ...
دکتر آجودانی در " مشروطه ی ایرانی " از کتابی یاد می کند با نام : بردگی / بندگی خود خواسته . و الحق که این عنوان شایسته ی اعصار متماد یاین سرزمین پر آشوب می باشد . هر چند که کتاب مذکور به دست یکی از روشنفکران غربی و درباره ی خود آنها نوشته شده ، اما به راستی که این نام امروزه زیبنده ی ماست . چرا که بی طرح هیچ چرایی کرنش می کنیم ، بی آنکه لحظه ای بیندیشیم آیا سری که جایگاه خرد است به هین سادگی باید در برابر هر چیزو هر کس خم شود ؟ آیا تنها سخن گفتن از فتوحات کوروش و داریوش و... و ایرانشهر رویایی و امپراتوری بزرگ ایران و... حتی یک وجب از کاسپین را به این سرزمین باز می گرداند ؟ آیا رستم رخش سوارِ پیل کش را توان ایستادگی در برابر مردان عنکبوتی و جیمزباندهای تبلیغاتی امروز تواند بود ؟ اصلا آیا رستمی باقی مانده که تا بتواند به این " بوفکده "بنگرد ؟