هر از چندگاهی که به تورّق و خوانش ِ متون ادبی معاصر ایران – به ویژه شعر – می پردازم ، جای خالی حماسه هایی ناب را در آنها به نیکی دریافته وبا خود می گویم که ای کاش می شد از این سترون وارگی حماسی خلاصی یافت.
اما پیش از آنکه به ذکر علل این نقیصه ( از دید نگارنده ) بپردازم ؛ لازم می دانم تا کمی درباره ی ارتباط کلام و اندیشه ی حماسی سخن بگویم.
سعدی – به عمد یا به سلیقه ی شخصی ویا به هر دلیل دیگر- بوستان خویش را بر وزن شاهنامه ی فردوسی سروده که این خود نیز سبب انتقادهایی بوده است ، چرا که از دید ادبا و منتقدین وزن خاص ضربی و مردانه ی فعولن فعولن فعولن فعل بی شک بهترین ویا کمی با اغماض یکی از بهترین اوزان حماسی ورزمی به شمار می رود.
در اینکه فردوسی نه صرفاً در گزینش این وزن بلکه در انتخاب قوافی و ردیفهای شعری و چینش واژگان ، سخت به تمامیت حماسه وروحیه ی سلحشوری وفادار مانده است تردیدی نیست بلکه با استادی هر چه تمامتر در نمایاندن فضاهای رزمی و خلق صحنه هایی پرتنش کامیاب بوده ؛ چرا که او کاملا ً حماسی می اندیشیده است. اما سعدی که بوستان را در ابواب مختلف جهت اغراضی غیر حماسی سروده است ،می توان گفت که به شایستگی به این وزن رزمی وبرانگیزاننده ی روح سلحشوری وفادار نمانده است. البته او هراز چند گاهی در کتاب ارزشمند بوستان تلاش نموده تا فضایی حماسی را بیافریند ف اما خواننده ِ زیرک به نیکی درخواهد یافت که در این امر آن چنان که باید وشاید کامیاب نبوده ؛ چرا که اصولا ً سعدی اندیشه ای به تمامی رزمی نداشته است.
نویسنده ی این متن به هیچ رو بر آن نیست تا به مقایسه ی سعدی وفردوسی پرداخته ویا مغرضانه به اعتلای یکی وزبون کردن دیگری بیندیشد؛ اصلا و ابدا. چرا که مقام ممتاز شاعر شیرین سخن پارس تا بوده وهست بی هیچ شک وریبی همچنان محفوظ خواهد ماند ، زیرا سعدی آن چنان استادیست در عرصه ی سخن که نگارنده خود را در خور تقبیح می داند اگر بخواهد به ارزشهای کلامی آن شاعر نمکین ابرو کج کند ، اما از آنجا که غرض از این مقال پرداختن به رابطه ی اندیشه و سخن بود – وبه قول مولانا فرع دید آمد عمل بی هیچ شک – لاجرم به این موضوع پرداخته شد.
ملک الشعرا بهار در کتاب سبک شناسی خود به ارتباط سخن وفرهنگ اشاراتی موجز اما در خور کرده و می گوید ( نقل به مضمون ) : طرز سخن گفتن یک قوم وملت بی هیچ شکی در ساختن ویا ویران کردن انگیزه های مدنی و اجتماعی وفرهنگی سهمی به سزا دارد. که از دیدگاه من نیز این موضوع حداقل قابل تأمل وکاوشی هرچه بیشترو بسامانتر است.
هوشنگ ابتهاج در شعر کاروان می گوید :
دیرست ، گا لیا
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه
دیرست گا لیا ! به ره افتاد کاروان !
... زیباست رقص وناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا.
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تست
از خون وزندگانی انسان گرفته رنگ
در تاروپود هر خط و خالش :هزار رنج
در آب ورنگ هر گل و برگش : هزار ننگ
...زودست گا لیا !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه
زودست گا لیا ! نرسیدست کاروان ...
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هردریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من !
چرا که «هرسخن وقتی و هر نکته مکانی دارد ». حال بهترست با خود اندیشید که آیا سزاوار است در روزگاری که مردم ایرانشهربیش از هر چیز به اندیشه واندیشه واندیشه و حماسه هایی اندیشمندانه نیازمند است ، شعرا وادبا – این پرچمداران کهن فرهنگ این مرزو بوم – تنها از غزل و بوسه و آغوش سخن بگویند. و هزاران البته که باید مراقب بود تا از لبه ی دیگر پرتگاه سقوطی رخ ندهد، یعنی اینکه نمی شود تنها با تکیه بر احساساتی پرشور ومهار نشدنی به ترغیب اذهان پرداختو ندانسته و نیندیشیده از چاله در آمده وبه چاه درافتاد. پس چاره چیست؟
به نظر نگارنده ، مردم ایران – به ویژه اندیشمندان و اهل قلم – باید بر آن باشند تابا تکیه به تاریخ و نظر به فرهنگ و سنن این سرزمین اندیشه هایی حماسی – که آدمی را از گوشه ی انزوایی نه در خور به در می آورند – در خود ونوشته های خود تجدید نظر نموده ودیگرگونه بسرایند وبگویند و بنویسند. واین مهم به دست نمی آید مگر با اندیشه ای بی غرض وسازمان یافته که به اعتدال اما مداوم در شکل گیری بنلاد کشوری استوار ومعتمد به خویشتن خویش نقشی بسزا را ایفا می کند.
فردوسی در نخستین بیت شاهنامه از خرد و اندیشه سخن می گوید :
به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
واین خود دال بر نگرش ژرف آن مرد در ساحت حماسه ای اندیشمندبوده است . ویا در آنجا که کفه ی ترازوی توانایی را به موازات در برابر دانایی قرار داده واستادانه می گوید : توانا بود هر که دانا بود...
و اکنون ما در عصر اینترنت و ارتباطات و دانش محوری خود را به سختی از قافله ی بشریت عقب انداخته ودر انتظار سواری شمشیر برکف نشسته تا مگر آسمان دستی از سر مهر بر سرمان کشیده و به یکباره در جهشی شگرف مرزهای پولادین میان ما و اقوام پیشرفته را شکسته وسرزمینمان را به اوج اعتلا برساند. اما تاریخ – این دبیر گیج و گنگ و کوردل – به نیکی می داند که هیچگاه بی اراده و پویایی قومی ، چنین امری فراچنگ نیامده است.
البته بوده وهستند شعرا ونویسندگانی که کم و بیش حماسی اندیشیده و نوشته و زیسته اند اما نه به حد کافی. به عنوان مثال " اخوان " بیشتر با شعرهایی متین و استخواندار مثل « زمستان ، قاصدک ، کتیبه ، خوان هشتم و ...» در میان مردم شناخته شده تا شعرهایی سست و بی مایه و دست چندم چون ارغنون و... اما وقتی که ژرفتر بنگریم در خواهیم یافت که حتی این اشعار نیز بیشتر گلایه نامه هایی مملو از حسرت واندوه می باشند ؛که البته این نیز به نوبه ی خود در این روزگار کلامیست دلنشین و زیبا و نافذ اما نه به معنی دقیق کلمه حماسی .
شاعر مثال زدنی وبا هیبت دیگر عصر ما بی هیچ شکی " احمد شاملو" ست. مردی پر هیمنه و آگاه و عمیق که به نیکی از کلامی باشکوه و مردانه برخوردار است :
جخ امروز از مادر نزاده ام
نه
عمر جهان بر من گذشته است
اعراب فریبم دادند...
لیک هنگامی که به خوبی درنگریم در می یابیم که با همه ی این احوال بسامد واژگانی چون شراب و بوسه . آغوش و اشک و آه وتسلیم و ... از آغاز تا به امروز در شعر پارسی آن چنان زیاد بوده که می توان گفت بیشترین فضای شعر ایران را به خود اختصاص داده است :
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
و الخ...
نمی دانم ، نمی دانم .شاید همه ی این پراکنده هایی که گفتم به سبب خاک و آب این سرزمین باشد ؟! و شاید به علل نه چندان شناخته شده ی دیگر و هزاران شاید دیگر. اما به هر حا ل هم اکنون واقعیت غیر قابل انکارو مسجل این است که بیشتر ما مردمی گله مند وکم تحرک و کم عمق و کسل هستیم. و به هیچ رو نمی توان با تعارفات معمول به کتمان این امر پرداخت چرا که " رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون " . مدعی هستیم که مردمانی مهرورز و پرتلاش و عدالت پیشه و نوعدوست و...هستیم .اما نیک که می نگریم که ما نه تنها چنین نیستیم بلکه بیشتر مردمی هستیم نه چندان پرسنده و کاوشگر و مبارز ، واداده و به انتظار تقدیر نشسته ، مردم کاشها و اگرها ، مردم اخمها و صفها ، مردم ناسزاهای پنهان و ثناهای آشکار ، مردمی بی توجه به به فراز و نشیبهای تاریخ خودو جهان ومردمی ...
مدعی سازندگی و پیشرفت سی چهل ساله ، اما به قول مولانا :
گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم کوش کن
اما با تمام اینها که گفته شد کم نیستند زنان و مردانی پرتلاش وخستگی ناپذیر مغموم ولی امیدوار شب وروز می اندیشند و می خوانند که :
دوباره می سازمت وطن اگر چه با استخوان خویش ... .
باشد که بی هیچ تعارفی همه ی ما کاستیهای خود را پذیرفته و در تکاپوی جبران آنها برآییم . باشد که بیندیشیم و بخوانیم – هر چه ژرفتر و ژرفتر - . باشد که به حقوق اساسی و انسانی خود آشناتر شده و به هیچ قیمتی دست از خواستن و رسیدن به آنها برنداریم . باشد که آن چنان زنگی کنیم تا فردا فرزندانمان از زمانه ی ما با ننگ و نفرت یاد نکنند. باشد که به جای مایه ی عبرت شدن ، الگوی نسلهای متمادی آدمیان باشیم .
در پایان نیز بر خود بایسته می دانم که پوزشی خاضعانه و عمیق را از تک تک خوانندگان این سطور پراکنده بخواهم ، چرا که این مطلب تنها به عنوان افتتاحیه ای برای نویسنده پس از دو سال رکود نگارشی محسوب می شود. و شاید به سبب ذوق زدگی ِ قلم به دستی تا به این حد آشفته شد . نویسنده امیدوارست که این گشایش گره ی کور سترون وارگی پس از مدتی دراز نظمی در خور یافته وروز به روز با انسجام و پشتکار بیشتری ، مطالب دیگری را با مهر و ادب هر چه تمامتر به همه ی خوانندگان تقدیم کند .
چنین باد