عقربکها چونان عقربی میان حلقه ی آتشین
سرطان بی تو بودن را
فریاد می کشند.
کاش توان چارمیخ کردن ابدی زمانم بود
تا تو را
در بی زمان خویش
میان جاودانه ها مکتوب می کردم.
خورشید شولای سیاه بر تن کرده و
شمس به ظهور می رسد
تا دل دل انگشتان تردیدش
دخت آفتاب را حیاتی دیگرگونه بخشد.
به یاد آر
به یاد آر روزگارانی را که
شمس در محاق چاه غفلت و شرمساری خویش
جویای حبل المسد گیسوان تو بود.
به یاد آر که
اسیر کمپیر دهر
یوسف درون خویش را
به گرگی دوزخ دهان سپرده بود
و تو او را از میان لجه های فراموشی خویش
از راهدانی وجود
تا به راهبانی عدم
به آستان أب راهنما شدی
تا به زایش أبراهیم ایمان آورد.
به یاد آر که
شهیق او را
از صافی رحیق آسمان نگاهت گذراندی
تا به دریافت "قل"
واو زان پس چنین گفت:
زایش اهورا
سقط آهرمنان را
نویدی دیگر ساز کرد.
تو جویده شدی
تا مگر او به جاودانگی برسد
اما
اما
جاودانگی بی تو
چیزی بیش از جویدگی نیست.
کاش توان آه کردنم بود
تا سبزینگی بهشت بی خبران را
سوزانتر از دوزخ بی حصار ابدی می کردم.
آه نه،آه نه
که ماه سیمای بی کاست وافزای تو
فدیه ی عقاب گشوده بال ازل وابد شد.
چِت آزرد؟
کِت آزرد؟
با من سخن بگو
بگو که چونان شمعی
قطره قطره میان مشکات سینه ات
سَیلان حیات را
به بی خودی محکوم کردی.
کاش توان سخن گفتنم بود
تا بزرگی تورا
در فراخی بی کنار واژه ی "بزرگ"
غرقه سازم.
کاش می دانستی که هر شب بهار
حریر سبز رویاهای خویش را
در لا متناهی کلبه ام می گسترد
تا مگر رایحه ی جانفزای تو را
به بینیِ امر
میان دریای چشمانش
شراعی برافرازد.
بگذریم
بگذریم کز تو گفتن را نهایتی نیست
بگذریم و
بگذاریم تا زمان نام تورا بر کتیبه ی سینه اش حک کند
وآیندگان زیر لب چنین نغمه ساز کنند:
"مهردخت
مهردخت
مهردخت ... "