شوخی با حافظ
بهر زربازی ما مفلسکان حیرانند
پول وسکه طلب من دگر ایشان دانند
قانعان نقطه ی پرگار جهانند، ولی
پول داند که دراین دایره سرگردانند
جلوهگاه رخ زر دیده ی من تنها نیست
شحنه وشیخ همین آینه می گردانند
عهد ما باچک وپول وزروسیم بست خدا
ما همه بنده واین قوم خداوندانند
پولراریم وهوای لب شیرین داریم
آه اگر لعبتکان سیم وزری نستانند
وصل این پول که گفتم به شماها نرسد
که در این گنج همه بانک جهان حیرانند
لاف پول وگله ازدین؛ زهی لاف دروغ
پولداران چنین مستحق هجرانند
مگرم رنگ ونگار تو بیاموزد کار
ورنه جمع پول ومذهب همه کس نتوانند
گر به نزهتگه هرمرد برد بوی تو باد
قلم ودرد درون را به نثار افشانند
مفلس ار دل غش بنده نکند فهم چه شد؟
پول بگریزد از آن قوم که بدبختانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مفتی وشیخ
بعد ازاین سیم نبهره به گرو نستانند
اما به راستی چرا ما نمی خواهیم نستوه و استوار و خردمندانه به خود واقعی مان نگریسته و بپذیریم که بیماریم . بپذیریم که تنها با بالیدن به دوران شکوه کوروشها و ... نه چیزی به ما افزوده می شود و نه از رنجهای واقعی مان کاسته می شود . آیا به راستی زمان آن نرسیده که در یابیم نمی توان با این مسکن ها و مخدرهای پرستو گون زودسفر ؛ آشیان ویران ما آبادان نخواهد شد ؟
ما مردم " یادش بخیر ها " و " ای کاش ها و اگرها " چرا نمی خواهیم بپذیریم که امروزه تنها دانش و آگاهی و تعهد به دانسته هاست که می تواند آدمیان و نسلهای ایشان را از مرداب رخوت و می زدگی تاریخی خلاصی بخشد . هنوز جدال ادبا و شعرشناسان ما بر سر " کشتی شکستگان و کشتی نشستگان " ادامه دارد . اما مگر فرقی هم دارد که کشتی ما شکسته باشد و یا نشسته ؟ تنها آنچه واقعیت مسجل است این است که کشتی ما در حال غرق شدن است ؛ حال آقایان و خانمها به طنز و طعنه به هم بپرند – البته ادیبانه - که : نه ! من می گویم شکسته اصلح است نسبت به نشسته چرا که ...
دکتر آجودانی در " مشروطه ی ایرانی " از کتابی یاد می کند با نام : بردگی / بندگی خود خواسته . و الحق که این عنوان شایسته ی اعصار متماد یاین سرزمین پر آشوب می باشد . هر چند که کتاب مذکور به دست یکی از روشنفکران غربی و درباره ی خود آنها نوشته شده ، اما به راستی که این نام امروزه زیبنده ی ماست . چرا که بی طرح هیچ چرایی کرنش می کنیم ، بی آنکه لحظه ای بیندیشیم آیا سری که جایگاه خرد است به هین سادگی باید در برابر هر چیزو هر کس خم شود ؟ آیا تنها سخن گفتن از فتوحات کوروش و داریوش و... و ایرانشهر رویایی و امپراتوری بزرگ ایران و... حتی یک وجب از کاسپین را به این سرزمین باز می گرداند ؟ آیا رستم رخش سوارِ پیل کش را توان ایستادگی در برابر مردان عنکبوتی و جیمزباندهای تبلیغاتی امروز تواند بود ؟ اصلا آیا رستمی باقی مانده که تا بتواند به این " بوفکده "بنگرد ؟
اومدش تو خونه و گفتم : سلام ننه حسن
بگو مسئو لین ما پس کی به دادم میرسن
بگو تا کی بشینم کنج خونه ور دلت
تو هم هی بگی :ننه ! الهی حل شه مشکلت
برو یه نذری بکن ، قر آنو ماچ کن پسرم
آخه تو ناز منی خوب منی تاج سرم
برو دَس نماز بگیر به سوی قبلمون بشین
این همه لطف و کرمهای خدامون رو ببین
غر نزن ناله نکن قضا قدر این طوریه
اگه نا سپاس بشی بدون که اون بد جوریه
برو پیش حاج حسین تا که واست دعا کنه
بکشه دس رو سرت سگرمه هاتو وا کنه
من میگم : دلت خوشه ننه جونم ! بس کن دیگه
توی تن جوش میزنه رگ و خونم بس کن دیگه
کلی زحمت کشیدم تا که لیسا نسو بگیرم
الهی دق بکنم همین روزا و بمیرم
دو سال از عمر عزیزم توی سربازی گذشت
بقیش هم که واسه خواب و خیالسازی گذشت
حالا نه کار می کنم نه زن و بچه ای دارم
بیست و هَش سالمه و هیچی پس انداز ندارم
نه یه پول و پلّه ی د رُس حسابیی دارم
نه یه پارتی که بارم رُ روی شونش بذارم
اونوخ تو میگی : برو دعا بکن، نماز بخون
برو تو مَچّد بشین و از اما ما مون بدون
نه ننه ! بس می کنم ، انگار که حرفامون جداست
حرف من کشورمه ، ورد تو هم خدا خداست
پس همون بهتر که ساکت بشینیم هردوتامون
تا ببینیم چی میشه عاقبت این کارامون