شوخی با حافظ
بهر زربازی ما مفلسکان حیرانند
پول وسکه طلب من دگر ایشان دانند
قانعان نقطه ی پرگار جهانند، ولی
پول داند که دراین دایره سرگردانند
جلوهگاه رخ زر دیده ی من تنها نیست
شحنه وشیخ همین آینه می گردانند
عهد ما باچک وپول وزروسیم بست خدا
ما همه بنده واین قوم خداوندانند
پولراریم وهوای لب شیرین داریم
آه اگر لعبتکان سیم وزری نستانند
وصل این پول که گفتم به شماها نرسد
که در این گنج همه بانک جهان حیرانند
لاف پول وگله ازدین؛ زهی لاف دروغ
پولداران چنین مستحق هجرانند
مگرم رنگ ونگار تو بیاموزد کار
ورنه جمع پول ومذهب همه کس نتوانند
گر به نزهتگه هرمرد برد بوی تو باد
قلم ودرد درون را به نثار افشانند
مفلس ار دل غش بنده نکند فهم چه شد؟
پول بگریزد از آن قوم که بدبختانند
گر شوند آگه از اندیشه ی ما مفتی وشیخ
بعد ازاین سیم نبهره به گرو نستانند
اما به راستی چرا ما نمی خواهیم نستوه و استوار و خردمندانه به خود واقعی مان نگریسته و بپذیریم که بیماریم . بپذیریم که تنها با بالیدن به دوران شکوه کوروشها و ... نه چیزی به ما افزوده می شود و نه از رنجهای واقعی مان کاسته می شود . آیا به راستی زمان آن نرسیده که در یابیم نمی توان با این مسکن ها و مخدرهای پرستو گون زودسفر ؛ آشیان ویران ما آبادان نخواهد شد ؟
ما مردم " یادش بخیر ها " و " ای کاش ها و اگرها " چرا نمی خواهیم بپذیریم که امروزه تنها دانش و آگاهی و تعهد به دانسته هاست که می تواند آدمیان و نسلهای ایشان را از مرداب رخوت و می زدگی تاریخی خلاصی بخشد . هنوز جدال ادبا و شعرشناسان ما بر سر " کشتی شکستگان و کشتی نشستگان " ادامه دارد . اما مگر فرقی هم دارد که کشتی ما شکسته باشد و یا نشسته ؟ تنها آنچه واقعیت مسجل است این است که کشتی ما در حال غرق شدن است ؛ حال آقایان و خانمها به طنز و طعنه به هم بپرند – البته ادیبانه - که : نه ! من می گویم شکسته اصلح است نسبت به نشسته چرا که ...
دکتر آجودانی در " مشروطه ی ایرانی " از کتابی یاد می کند با نام : بردگی / بندگی خود خواسته . و الحق که این عنوان شایسته ی اعصار متماد یاین سرزمین پر آشوب می باشد . هر چند که کتاب مذکور به دست یکی از روشنفکران غربی و درباره ی خود آنها نوشته شده ، اما به راستی که این نام امروزه زیبنده ی ماست . چرا که بی طرح هیچ چرایی کرنش می کنیم ، بی آنکه لحظه ای بیندیشیم آیا سری که جایگاه خرد است به هین سادگی باید در برابر هر چیزو هر کس خم شود ؟ آیا تنها سخن گفتن از فتوحات کوروش و داریوش و... و ایرانشهر رویایی و امپراتوری بزرگ ایران و... حتی یک وجب از کاسپین را به این سرزمین باز می گرداند ؟ آیا رستم رخش سوارِ پیل کش را توان ایستادگی در برابر مردان عنکبوتی و جیمزباندهای تبلیغاتی امروز تواند بود ؟ اصلا آیا رستمی باقی مانده که تا بتواند به این " بوفکده "بنگرد ؟
اومدش تو خونه و گفتم : سلام ننه حسن
بگو مسئو لین ما پس کی به دادم میرسن
بگو تا کی بشینم کنج خونه ور دلت
تو هم هی بگی :ننه ! الهی حل شه مشکلت
برو یه نذری بکن ، قر آنو ماچ کن پسرم
آخه تو ناز منی خوب منی تاج سرم
برو دَس نماز بگیر به سوی قبلمون بشین
این همه لطف و کرمهای خدامون رو ببین
غر نزن ناله نکن قضا قدر این طوریه
اگه نا سپاس بشی بدون که اون بد جوریه
برو پیش حاج حسین تا که واست دعا کنه
بکشه دس رو سرت سگرمه هاتو وا کنه
من میگم : دلت خوشه ننه جونم ! بس کن دیگه
توی تن جوش میزنه رگ و خونم بس کن دیگه
کلی زحمت کشیدم تا که لیسا نسو بگیرم
الهی دق بکنم همین روزا و بمیرم
دو سال از عمر عزیزم توی سربازی گذشت
بقیش هم که واسه خواب و خیالسازی گذشت
حالا نه کار می کنم نه زن و بچه ای دارم
بیست و هَش سالمه و هیچی پس انداز ندارم
نه یه پول و پلّه ی د رُس حسابیی دارم
نه یه پارتی که بارم رُ روی شونش بذارم
اونوخ تو میگی : برو دعا بکن، نماز بخون
برو تو مَچّد بشین و از اما ما مون بدون
نه ننه ! بس می کنم ، انگار که حرفامون جداست
حرف من کشورمه ، ورد تو هم خدا خداست
پس همون بهتر که ساکت بشینیم هردوتامون
تا ببینیم چی میشه عاقبت این کارامون
بیا اسماعیل ...
بیا !
هراسی خجسته تورا در آغوش می فشرد
آری
اما چون نیایی
گجستگان ، نیش دندانهای پلید خودرا
بر ما می نمایند .
مهراس
مهراس ای دلاور پور خوربان آسمانهای نه در دید آدمیان
بیا
بیا
بیا تا بنشانم تورا برچپ شانه ی خویش
تا چو بنگری به راست
بینی همه اهورا
که لرزاند زمین را تن
با نگاه خویش .
* *
آنکه خواست محمد و نیافت ، اینجاست
بر فراز ما ، در درون ما ، در برون ما
- آن فشرده ی آفرینش جان
آن شکافنده ی ژرف چالهای بی امان – *
گیرم که
پدران پسر کشندو پسران پدر
گیرم که
مادران نوباوه دربر
روسپیان بستر رجاله ها شوند
گیرم که
خواهران بربیوسند برادران را مرگ
تا چند به درهمان مرده ریگ
بیش برکشند بردوش
بار سنگین پلشتی را
گیرم که
بردرند علی نمایان به ناچخهای آتشین پیکان
نوزادگان شش ماهه را گردن
گیرم که
بی غم خدایان نشسته بر " المپ "
سنگها برغلتانند از بلندای کوهها
تا «سیزیفان »
همچنان به تکرارو به تکریر
برکشند به گرده
سنگهای گنگ تبختر ایشان را .
گیرم که
می فروشد خود را به پشیزی
در «من یزید » اجساد
هرلیلایی
تا که مجنونان
نه با آهوان
که با خنزیران
به ممالحت برجوشند .
گیرم که
سیاوش کشی را
پاداشتیست بی سان
و سودابه نوازی
رسمیست معهود
در میان آدمیان .
گیرم که
شغادان ،
رستمهای شهنامه های امروزند
گیرم که
هر نمایاندن دندانی بر نشان تبسم
زهر آگین نیزه ی دوسر را
اشارت است
گیرم که
مار جهل ، هردم با پوشیدن پوستینی دگر
گجسته دین استحمار را
بشارت است .
* *
گیرم که
بینی و
خوانی و
دانی
هزاران « گیرم » دیگر را
لیک مهراس
ای دلاور پور خوربان آسمانهای نه دردید آدمیان
مر نخواندمت کاینجاست
بر فراز ما ، دردرون ما ، در برون ما
* *
بیا اسماعیل...
بیا
بیا تا برپرانی عقاب فریاد مرا
از کوهوار آشیان سینه ام
بیا وبرفشر
پینه بست ، دست خسته ام را
در حریر دستان اهورایی خویش
بیا و
رستم شهنامه ی من باش
تا که کاووسان را
بر بریده سرهای توراندختان
به تحفه بریم
بیا و
مجنون دیوان من باش
تا نیاکنند لیلاها
بسترهای ابن السلامان را
به مرگ خواه اشکهای خونین خود
بیا
بیا وبر چپ شانه ام نشین
تا تورا المپی دیگر نمایم
بی تفرعن هوسباز خدایان بی رگ .
* *
بیا
بیا که مادر را بطن سالهاست
تورا انتظار می کشد
بیا
بیا که بهارین روزهای بارانی ام را
رنگین کمان نگاه تو پر کند .
بیا اسماعیل
بیا ...
هر از چندگاهی که به تورّق و خوانش ِ متون ادبی معاصر ایران – به ویژه شعر – می پردازم ، جای خالی حماسه هایی ناب را در آنها به نیکی دریافته وبا خود می گویم که ای کاش می شد از این سترون وارگی حماسی خلاصی یافت.
اما پیش از آنکه به ذکر علل این نقیصه ( از دید نگارنده ) بپردازم ؛ لازم می دانم تا کمی درباره ی ارتباط کلام و اندیشه ی حماسی سخن بگویم.
سعدی – به عمد یا به سلیقه ی شخصی ویا به هر دلیل دیگر- بوستان خویش را بر وزن شاهنامه ی فردوسی سروده که این خود نیز سبب انتقادهایی بوده است ، چرا که از دید ادبا و منتقدین وزن خاص ضربی و مردانه ی فعولن فعولن فعولن فعل بی شک بهترین ویا کمی با اغماض یکی از بهترین اوزان حماسی ورزمی به شمار می رود.
در اینکه فردوسی نه صرفاً در گزینش این وزن بلکه در انتخاب قوافی و ردیفهای شعری و چینش واژگان ، سخت به تمامیت حماسه وروحیه ی سلحشوری وفادار مانده است تردیدی نیست بلکه با استادی هر چه تمامتر در نمایاندن فضاهای رزمی و خلق صحنه هایی پرتنش کامیاب بوده ؛ چرا که او کاملا ً حماسی می اندیشیده است. اما سعدی که بوستان را در ابواب مختلف جهت اغراضی غیر حماسی سروده است ،می توان گفت که به شایستگی به این وزن رزمی وبرانگیزاننده ی روح سلحشوری وفادار نمانده است. البته او هراز چند گاهی در کتاب ارزشمند بوستان تلاش نموده تا فضایی حماسی را بیافریند ف اما خواننده ِ زیرک به نیکی درخواهد یافت که در این امر آن چنان که باید وشاید کامیاب نبوده ؛ چرا که اصولا ً سعدی اندیشه ای به تمامی رزمی نداشته است.
نویسنده ی این متن به هیچ رو بر آن نیست تا به مقایسه ی سعدی وفردوسی پرداخته ویا مغرضانه به اعتلای یکی وزبون کردن دیگری بیندیشد؛ اصلا و ابدا. چرا که مقام ممتاز شاعر شیرین سخن پارس تا بوده وهست بی هیچ شک وریبی همچنان محفوظ خواهد ماند ، زیرا سعدی آن چنان استادیست در عرصه ی سخن که نگارنده خود را در خور تقبیح می داند اگر بخواهد به ارزشهای کلامی آن شاعر نمکین ابرو کج کند ، اما از آنجا که غرض از این مقال پرداختن به رابطه ی اندیشه و سخن بود – وبه قول مولانا فرع دید آمد عمل بی هیچ شک – لاجرم به این موضوع پرداخته شد.
ملک الشعرا بهار در کتاب سبک شناسی خود به ارتباط سخن وفرهنگ اشاراتی موجز اما در خور کرده و می گوید ( نقل به مضمون ) : طرز سخن گفتن یک قوم وملت بی هیچ شکی در ساختن ویا ویران کردن انگیزه های مدنی و اجتماعی وفرهنگی سهمی به سزا دارد. که از دیدگاه من نیز این موضوع حداقل قابل تأمل وکاوشی هرچه بیشترو بسامانتر است.
هوشنگ ابتهاج در شعر کاروان می گوید :
دیرست ، گا لیا
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان!
دیگر زمن ترانه ی شوریدگی مخواه
دیرست گا لیا ! به ره افتاد کاروان !
... زیباست رقص وناز سرانگشتهای تو
بر پرده های ساز
اما هزار دختر بافنده این زمان
با چرک وخون زخم سرانگشتهایشان
جان می کنند در قفس تنگ کارگاه
از بهر دستمزد حقیری که بیش از آن
پرتاب می کنی تو به دامان یک گدا.
وین فرش هفت رنگ که پامال رقص تست
از خون وزندگانی انسان گرفته رنگ
در تاروپود هر خط و خالش :هزار رنج
در آب ورنگ هر گل و برگش : هزار ننگ
...زودست گا لیا !
در گوش من فسانه ی دلدادگی مخوان !
اکنون ز من ترانه ی شوریدگی مخواه
زودست گا لیا ! نرسیدست کاروان ...
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده ی تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هردریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده ی گمگشته بازیافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی ترانه ها و غزلها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل فشان
سوی تو
عشق من !
چرا که «هرسخن وقتی و هر نکته مکانی دارد ». حال بهترست با خود اندیشید که آیا سزاوار است در روزگاری که مردم ایرانشهربیش از هر چیز به اندیشه واندیشه واندیشه و حماسه هایی اندیشمندانه نیازمند است ، شعرا وادبا – این پرچمداران کهن فرهنگ این مرزو بوم – تنها از غزل و بوسه و آغوش سخن بگویند. و هزاران البته که باید مراقب بود تا از لبه ی دیگر پرتگاه سقوطی رخ ندهد، یعنی اینکه نمی شود تنها با تکیه بر احساساتی پرشور ومهار نشدنی به ترغیب اذهان پرداختو ندانسته و نیندیشیده از چاله در آمده وبه چاه درافتاد. پس چاره چیست؟
به نظر نگارنده ، مردم ایران – به ویژه اندیشمندان و اهل قلم – باید بر آن باشند تابا تکیه به تاریخ و نظر به فرهنگ و سنن این سرزمین اندیشه هایی حماسی – که آدمی را از گوشه ی انزوایی نه در خور به در می آورند – در خود ونوشته های خود تجدید نظر نموده ودیگرگونه بسرایند وبگویند و بنویسند. واین مهم به دست نمی آید مگر با اندیشه ای بی غرض وسازمان یافته که به اعتدال اما مداوم در شکل گیری بنلاد کشوری استوار ومعتمد به خویشتن خویش نقشی بسزا را ایفا می کند.
فردوسی در نخستین بیت شاهنامه از خرد و اندیشه سخن می گوید :
به نام خداوند جان وخرد کزین برتر اندیشه برنگذرد
واین خود دال بر نگرش ژرف آن مرد در ساحت حماسه ای اندیشمندبوده است . ویا در آنجا که کفه ی ترازوی توانایی را به موازات در برابر دانایی قرار داده واستادانه می گوید : توانا بود هر که دانا بود...
و اکنون ما در عصر اینترنت و ارتباطات و دانش محوری خود را به سختی از قافله ی بشریت عقب انداخته ودر انتظار سواری شمشیر برکف نشسته تا مگر آسمان دستی از سر مهر بر سرمان کشیده و به یکباره در جهشی شگرف مرزهای پولادین میان ما و اقوام پیشرفته را شکسته وسرزمینمان را به اوج اعتلا برساند. اما تاریخ – این دبیر گیج و گنگ و کوردل – به نیکی می داند که هیچگاه بی اراده و پویایی قومی ، چنین امری فراچنگ نیامده است.
البته بوده وهستند شعرا ونویسندگانی که کم و بیش حماسی اندیشیده و نوشته و زیسته اند اما نه به حد کافی. به عنوان مثال " اخوان " بیشتر با شعرهایی متین و استخواندار مثل « زمستان ، قاصدک ، کتیبه ، خوان هشتم و ...» در میان مردم شناخته شده تا شعرهایی سست و بی مایه و دست چندم چون ارغنون و... اما وقتی که ژرفتر بنگریم در خواهیم یافت که حتی این اشعار نیز بیشتر گلایه نامه هایی مملو از حسرت واندوه می باشند ؛که البته این نیز به نوبه ی خود در این روزگار کلامیست دلنشین و زیبا و نافذ اما نه به معنی دقیق کلمه حماسی .
شاعر مثال زدنی وبا هیبت دیگر عصر ما بی هیچ شکی " احمد شاملو" ست. مردی پر هیمنه و آگاه و عمیق که به نیکی از کلامی باشکوه و مردانه برخوردار است :
جخ امروز از مادر نزاده ام
نه
عمر جهان بر من گذشته است
اعراب فریبم دادند...
لیک هنگامی که به خوبی درنگریم در می یابیم که با همه ی این احوال بسامد واژگانی چون شراب و بوسه . آغوش و اشک و آه وتسلیم و ... از آغاز تا به امروز در شعر پارسی آن چنان زیاد بوده که می توان گفت بیشترین فضای شعر ایران را به خود اختصاص داده است :
نه دل مفتون دلبندی نه جان مدهوش دلخواهی
نه بر مژگان من اشکی نه بر لبهای من آهی
و الخ...
نمی دانم ، نمی دانم .شاید همه ی این پراکنده هایی که گفتم به سبب خاک و آب این سرزمین باشد ؟! و شاید به علل نه چندان شناخته شده ی دیگر و هزاران شاید دیگر. اما به هر حا ل هم اکنون واقعیت غیر قابل انکارو مسجل این است که بیشتر ما مردمی گله مند وکم تحرک و کم عمق و کسل هستیم. و به هیچ رو نمی توان با تعارفات معمول به کتمان این امر پرداخت چرا که " رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون " . مدعی هستیم که مردمانی مهرورز و پرتلاش و عدالت پیشه و نوعدوست و...هستیم .اما نیک که می نگریم که ما نه تنها چنین نیستیم بلکه بیشتر مردمی هستیم نه چندان پرسنده و کاوشگر و مبارز ، واداده و به انتظار تقدیر نشسته ، مردم کاشها و اگرها ، مردم اخمها و صفها ، مردم ناسزاهای پنهان و ثناهای آشکار ، مردمی بی توجه به به فراز و نشیبهای تاریخ خودو جهان ومردمی ...
مدعی سازندگی و پیشرفت سی چهل ساله ، اما به قول مولانا :
گر نه موشی دزد در انبار ماست
گندم اعمال چل ساله کجاست
اول ای جان دفع شر موش کن
وانگهان در جمع گندم کوش کن
اما با تمام اینها که گفته شد کم نیستند زنان و مردانی پرتلاش وخستگی ناپذیر مغموم ولی امیدوار شب وروز می اندیشند و می خوانند که :
دوباره می سازمت وطن اگر چه با استخوان خویش ... .
باشد که بی هیچ تعارفی همه ی ما کاستیهای خود را پذیرفته و در تکاپوی جبران آنها برآییم . باشد که بیندیشیم و بخوانیم – هر چه ژرفتر و ژرفتر - . باشد که به حقوق اساسی و انسانی خود آشناتر شده و به هیچ قیمتی دست از خواستن و رسیدن به آنها برنداریم . باشد که آن چنان زنگی کنیم تا فردا فرزندانمان از زمانه ی ما با ننگ و نفرت یاد نکنند. باشد که به جای مایه ی عبرت شدن ، الگوی نسلهای متمادی آدمیان باشیم .
در پایان نیز بر خود بایسته می دانم که پوزشی خاضعانه و عمیق را از تک تک خوانندگان این سطور پراکنده بخواهم ، چرا که این مطلب تنها به عنوان افتتاحیه ای برای نویسنده پس از دو سال رکود نگارشی محسوب می شود. و شاید به سبب ذوق زدگی ِ قلم به دستی تا به این حد آشفته شد . نویسنده امیدوارست که این گشایش گره ی کور سترون وارگی پس از مدتی دراز نظمی در خور یافته وروز به روز با انسجام و پشتکار بیشتری ، مطالب دیگری را با مهر و ادب هر چه تمامتر به همه ی خوانندگان تقدیم کند .
چنین باد
یکی بود یکی نبود
غیر از خدا هیشکی نبود
یکی بود یکی نبود
زیر گنبد کبود
یه ده ِ بزرگی بود :
ده پر آب و درخت
مردمش صبورو سخت
همشون ساده و ناز
ز تمنا بی نیاز
* *
مرداشون کشت می کردن و درو
لوبیا و عدس و ماش ونخود، گندم و جو
زناشون توُ کار خونه ، پخت نون
بچه داری یا کمک به این و اون
جوونا سواری و شادی و شور
همشون بی غم وخندون
همشون مست غرور
بچه ها قایم باشک یه قل دو قل
پرهیاهو توُی رود یا زیر پل
خلاصه شاد بودن
ز غم آزاد بودن
* *
از اینا که بگذریم :
توی این ده بزرگ ،یه چوپان پیری بود
گله رُ میبرد چرا ،بعد سحر ،صُبای زود
از قضا یه سال خشک وبی علف
پیر مرد مهربون ،مردو به آسمونا رَف
مردم ده بزرگ
گله شون موند تک وتنها
توی سرما
توی گرما
مردم ده بزرگ
گله شون اسیر گرگ!
* *
ای خدا
گله بی چوپون ؟ نمیشه !
فقیرو ایمون؟ نمیشه !
* *
همشون شاد بودن
زغم بودن
ولی حالا
همشون خسّه و زار
دلا یخ ، تنا نزار
* *
چی کنن؟ چی نکنن ؟
کجا برن ؟ کجا نرن ؟
دوتا مرد با ایمون
_ سُر وگنده اون میون _
اومدن بالای تپه روی سنگ
داد زدن : بسه دیگه این زاری و خفت وننگ
مگه ما چی کم داریم از اون عزیز و پیرمون
خودمون گله رُ فردا می بریم ز ده بیرون
* *
میون مردم ده ، نگاها رد و بدل
خوابید اون شور و جدل
ز دلا غصه و درد
ز لبا آههای سرد
همگی دور شدن
با حرفای اون دو مرد
* *
پس از این بازم ببینید که چی شد ؟ :
همگی شاد شدن
ز غم آزاد شدن
* *
...
بعد یک هفته یا ماه
یه زنی رَف سر چاه
دیدش اون مردای خوب و با ایمون
_همونا که گله رُ می بردن از روستا بیرون _
خسّه و زارو نزار
تکیه دادن به دیفار
داد زدن : یه گرگ سگ مصّب خر
دو تا گوسفندُ گرف مث یه کاه یا مث پر
همه ی مردم ده
اومدن دوون دوون
اون دوتا مردس دیدن
که شدن خوار وزبون
ناله هاشون پر درد
رو لپاشون خاک و گرد
می گفتن که :
گرگ سگ مصب خر
دوتا گوسفندُ گرفت و برد از اونجا مث پر
* *
مردم ده آس و پاس
بعضی بی کفش و لباس
اما حقش رُ بگم
هیچ نبودن ناسپاس
اومدن دلداری دادن به اونا
همشون؛ از زن و مرد ، کودک و پیر یا جوونا
که شماها سرتون سالم و پربار باشه باز
برای سلامتیتون می کنیم نذر ونیاز
دوتا گوسفن، صدتا گوسفن
فدای سادگیتون
ماییم و شما بزرگا
با این آزادگیتون .
* *
باز گذشت و باز گذشت
آره !
یک روز و دو روز
دوباره پیدا شدن
اون دوتا چوپون تو دشت
که دوباره وای و وای :
گرگا به گله زدن
گرگای جنگل دور چه قدّ پستن و بدن
بازم اون قصه ی بالا
بازم اون شورا و حالا
* *
بعد چن بار که چنین چیزی پیش اومد براشون
توی اون میدون ده بازم نشستن پیش هم
همشون نزار و خسّه دلاشون سرشار غم
یکی گُف باس بریم اونجا ببینیم گله چی شد ؟
همه گفتن بریم اونجا ببینیم گله چی شد ؟
پس همه دوون دوون
سوی گله شون روون
زن و مرد ،بچه و پیر
پیششون چنتا جوون
رسیدن به اون بیابون
به سرای پر ز خون .
وای که جوناتون عزیز
هیشکی روز بد نبینه
الهی هیشکی چوپانو همراه دد نبینه
ای خدا بازم میگم :
هیشکی روز بد نبینه
* *
آره خوب فهمیدین این بار
چی بگم من ،چی بگم ؟
به خدا هر چی بگم
تلخ و شیرین
زیاد یا کم
نداره فرقی برامون
نداره فرقی برامون
مردم ساکن ده
مردم ساکن اون ده بزرگتر از بزرگ
گله رو دو دَسّی دادن به چوپون مث گرگ
به چوپون مث گرگ ؟
بدتر از گرگ بزرگ
بدتر از گرگ بزرگ !
* *
حالا بازم میگم آخ :
اونا بس شاد بودن
ز غم آزاد بودن
ولی حالا :
همشون خسّه و زار
دلا یخ ،تنا نزار
عقربکها چونان عقربی میان حلقه ی آتشین
سرطان بی تو بودن را
فریاد می کشند.
کاش توان چارمیخ کردن ابدی زمانم بود
تا تو را
در بی زمان خویش
میان جاودانه ها مکتوب می کردم.
خورشید شولای سیاه بر تن کرده و
شمس به ظهور می رسد
تا دل دل انگشتان تردیدش
دخت آفتاب را حیاتی دیگرگونه بخشد.
به یاد آر
به یاد آر روزگارانی را که
شمس در محاق چاه غفلت و شرمساری خویش
جویای حبل المسد گیسوان تو بود.
به یاد آر که
اسیر کمپیر دهر
یوسف درون خویش را
به گرگی دوزخ دهان سپرده بود
و تو او را از میان لجه های فراموشی خویش
از راهدانی وجود
تا به راهبانی عدم
به آستان أب راهنما شدی
تا به زایش أبراهیم ایمان آورد.
به یاد آر که
شهیق او را
از صافی رحیق آسمان نگاهت گذراندی
تا به دریافت "قل"
واو زان پس چنین گفت:
زایش اهورا
سقط آهرمنان را
نویدی دیگر ساز کرد.
تو جویده شدی
تا مگر او به جاودانگی برسد
اما
اما
جاودانگی بی تو
چیزی بیش از جویدگی نیست.
کاش توان آه کردنم بود
تا سبزینگی بهشت بی خبران را
سوزانتر از دوزخ بی حصار ابدی می کردم.
آه نه،آه نه
که ماه سیمای بی کاست وافزای تو
فدیه ی عقاب گشوده بال ازل وابد شد.
چِت آزرد؟
کِت آزرد؟
با من سخن بگو
بگو که چونان شمعی
قطره قطره میان مشکات سینه ات
سَیلان حیات را
به بی خودی محکوم کردی.
کاش توان سخن گفتنم بود
تا بزرگی تورا
در فراخی بی کنار واژه ی "بزرگ"
غرقه سازم.
کاش می دانستی که هر شب بهار
حریر سبز رویاهای خویش را
در لا متناهی کلبه ام می گسترد
تا مگر رایحه ی جانفزای تو را
به بینیِ امر
میان دریای چشمانش
شراعی برافرازد.
بگذریم
بگذریم کز تو گفتن را نهایتی نیست
بگذریم و
بگذاریم تا زمان نام تورا بر کتیبه ی سینه اش حک کند
وآیندگان زیر لب چنین نغمه ساز کنند:
"مهردخت
مهردخت
مهردخت ... "
من چه بی شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوایی نیاویزم
بر بلند کاج خشک کوچه بن بست
گر بدین سان زیست باید پاک
من چه ناپاکم اگر ننشانم از ایمان خود چون کوه یادگاری جاودانه
بر تراز بی بقای خاک.
"ا.بامداد"